X
تبلیغات
سیب سرخ


+ نوشته شده در  92/06/25ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

ترانه ی نستوه

 

آشفتگی گرفته مرا در بغل هنوز

آشفته ام برای تو گنج عسل هنوز

 

دیروز من برای سرودن بهانه شد

امروز هم براه تو بودن بهانه شد

 

آرامش ام بدون تو ممکن نمیشود

این درد انتظار که تسکین نمیشود

 

وقتیکه از کنار تو آن روز رد شدم

باخود به مثل دشمن دیرینه بد شدم

 

هر لحظه در کنار تو تکرار میشوم

تکرار میشوم و گنهکار میشوم

 

یاد تو سر بسر به دلم چنگ میزند

مجنونم و تمام جهان سنگ میزند

 

من با خودم برای تو درگیر میشوم

هر لحظه ی شکسته و تکثیر میشوم

 

بامن بیا که با تو بهاری شوم کمی

ای باغ گل بیا که قناری شوم کمی

 

آیینه شو برای من دربدر کمی

مشقِ بکن کنار من از بال و پر کمی

 

دریا شوم، بیایی و قایق شوی مرا

خوشبوترین بهار شقایق شوی مرا

 

با یاد خنده های تو خوشحال میشوم

شمامه ام! برای تو صلصال میشوم

 

شمامه ام! ترانه ی نستوه میشویم

تاریخ کوهسار پر اندوه میشویم

 

میخواهم ات اگر چه که تخریب هم شویم

تخریب مان کنند که ما ذیل و بم شویم

 

میخواهم ات بیایی و باهم غزل شویم

دو تا دیگر بس است به یکتا بدل شویم

 

8/6/2013

+ نوشته شده در  92/03/30ساعت   توسط عزیز فیاض  | 


 

کی بود آسان که با این دردها بدرود گفت؟

نغمه ی نوروز با دوتار یاس آلود گفت؟

 

کی شود وقتیکه غژدیهای وحشت میرسند

سبزه زار دشتهای درد را بهسود گفت ؟

 

کی شود وقتی پرستو ها مهاجر میشوند

 در گلستان نغمه های عشق را موجود گفت؟

 

کی شود این آتش هستی خور بیباک را

چشم ها را بست و آسان ذره های دود گفت؟

 

 

 

ها! اگر یک خیزیش سرخ و هدفمندی شود

میشود این قطره ها را عاقبت یک رود گفت

 

میشود با انقلاب توده های دردمند

قفل را، زنجیر را و ظلم را مردود گفت

 

میشود با درک و آگاهی اگر گردد قیام

قصر هر بیدادگر را یک به یک نابود گفت

 

20/3/2013

 

+ نوشته شده در  92/01/11ساعت   توسط عزیز فیاض  | 


برگ پاییز

من مثل برگ زردم در فصل سرد پاییز

تو مثل سیب سرخی، هم تازه هم دل انگیز

 

افتاده زیر پاها، در کوچه های از یأس

سرشارم از غم و درد، با غصه ها کلاویز

 

من مثل آهو بچه در دام تو اسیرم

تو میدرخشی هردم مانند خنجر تیز

 

تو نور آفتابی، من مثل عمر برفم

بشنو کمی به حرفم، ای شعله ی شرر خیز!

 

یا از لبان سرخت امید زندگی ده

یا عاشقت رها کن مانند شمس تبریز

 

بگذار از قفایت من مثنوی بگویم

یا رحم کن بحالم، از دوریت بپرهیز!


11/12/2012


+ نوشته شده در  91/09/30ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

غزل

اوگل نکو که ایستره ایمشو کوجا شوده
ترکی چیکه ده آغیلی از مو بلا شوده
 
از دشت و کو و ایرمه ی ویرونی چار بغل
شاغال و گورگ و جیره ده آغیل مو تا شوده

شوده سگونی آغیلی و بوری رفیقی گورگ
بل سر مو آلی گورگ و سگ آر دو خودا شوده

درچائی دیل که کور شوده و روشنیگی نیه
ده درد و غم دیلائ مو اگه مبتلا شوده

دیوالی غم ره جور کدی از دیستی خود خو مو
خیشتائی غم ده رائی نفس مو قلا شوده

قد تو موگیم، خبر نشونه کس، بشرط که
آغیل ده چند خسکری  اغبد  فیدا شوده

3/11/2012

+ نوشته شده در  91/08/17ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 
غزل


ایکاش هرچه واژه برایت غزل شود

  آهنگ ناز و نغز صدایت غزل شود

  هر جمله ی که پر بزند از زبان تو

  هی پر زند، پرنده، نهایت غزل شود
 

  هی پر زند پرنده و یک آسمان سبز

  در آسمان سبز، دعایت غزل شود

رفتی و بوی عطر تو در کوچه سبز باد

 ایکاش بوی عطر قفایت غزل شود

 شعر و سرود و قصه و حرف  حکایتت

 حتا که از تو هرچه شکایت غزل شود

رفتی و شعر و کوچه و  شاعر تمام مُرد
ای بهترین قصیده، فدایت غزل شود

عزیز فیاض

12/8/2012
 


+ نوشته شده در  91/06/25ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

منم دهقان که انگشتان دستم 

ندارد همدمی جز دسته ی داس

کف دستم پر از ترکیدگی ها 

درخشد گندمم مانند الماس


گهی در دستهایم دسته ی بیل 

سرود سبز گندم میسراید 

گهی دوتار دل آرام، آرام 

غزل در عشق مردم میسراید


زمین در لرزه می افتد شب و روز 

بزیر پنجه های آهنینم 

گهی بیل و گهی داسم بدستم 

که حقا مالک اصل زمینم 


ولی افسوس، چون در طول عمرم 

نشد یک لحظه ی دهقان نباشم 

نشد یک لحظه دهقان باشم اما

اسیر طعنه های خان نباشم 


نشد یک روز دهقان باشم اما 

نباشم گشنه و بی نان نباشم 

به مثل آهوی افتاده در دام 

ندیدم طعمه ی گرگان نباشم 


تمام عمر جان کندم ولی هیچ 

ندیدم لذّت طعم پلو را 

میان کلبه ی دهقانی خود 

ندیدم مزّه ی یک سقف نو را


الا ای داس! داس با وفایم 

ازین پس شغل و آیینت بدل کن

مکن گندم دِرو چون حاصلی نیست

معمای غم دیرینه حل کن 


الا ای بیل! ای یار قدیمی 

بده با طرح نو دستی بدستم 

زمین را زیر و رو کن بهر دهقان 

مده با حیله های خان شکستم 


بده با طرح نو دستی بدستم 

که ننشینم به امید تباهی 

نشد حاصل بجز خون دل و غم 

نش حاصل بجز درد و سیاهی 


زمین را زیر و رو کن، گندم و جو 

برویان تا دل دهقان بخندد

درون سفره ی بی نان ازین پس 

بسوی هر گرسنه نان بخندد


بده با طرح نو دستی بدستم 

که سیرابش کنم هر بذر کیشتم 

کنم حک بر سر هر سنگ میهن

مسیر سرخ رنگ سرنوشتم . 


20/1/2012

+ نوشته شده در  91/03/01ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
ترمینال

گشودم ترمینال خاطراتم
پر از بوی و پر از رنگ شما بود

 فضا هر ذره اش از سالها سال
پر از آواز و آهنگ شما بود

مرا نفرین مکن همزاد خشمم
تبسم نیز فرهنگ شما بود

درِ دل را زدم بیچارگگ دل
دو چندانم او دلتنگ شما بود

اگر از وقت پیشم قد خمیده
هم از لطف گرانسنگ شما بود

به یک کنج نشستم، دیده بستم
موبایلم زنگ خورد، زنگ شما بود

به پرواز آمد از نو مرغک دل
که او بیچاره هم لنگ شما بود

 
12/12/2011
+ نوشته شده در  90/09/22ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
کوللگی

بوکشو کی تامو شونہ ای قومی بے سر کوللگی
موردہ قد زیندہ شونہ بیخی برابر کوللگی

در بیدی آتیش رہ دہ ای کیشتی بے خوندہ کی تا
یگ رقم پیشپل شونہ گندوم و جودر کوللگی

یگ بولوگ باتور درے دہ روزی خوبی، قدرسی
غیدی غم کوربہ مونہ باتورہ شلپر کوللگی

تاکی مو دہ نامی دیگرو میستنی دم تید پرگ
جور مونہ از چار بغل بل سر مو سنگر کوللگی

میرسہ بلدے شوم غدر زار و زوقوم از چار دوور
تید کنید تا آسمو جورکگ و شاپر کوللگی

نان شومو درزو یہ دہ روغونی زردی موفتکی
خیرہ کی بیریو موشہ مورغاگ و کوتر کوللگی

تابکی شوشتہ شونہ کمزوری بیچارہ دہ خو ؟
کئی شونہ اوچی کنہ خون خو سیتمگر کوللگی؟

تا بکئی آو گوڈی از مو استہ سرگردو بل آو؟
تا بکئی لق لق کنی مو بل سمندر کوللگی؟

بور مونی موسونی غم رہ توخ کدہ، پیدا کدہ
بل شونی از خاو اگہ باچہ و دوختر کوللگی

گوم مونی نخلادی زولمہ از بلے دونیا اگہ
جم شونہ کمزوری دونیا شونہ لشکر کوللگی


2/10/2011


+ نوشته شده در  90/07/12ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

تُم و تَراق

قاب عکسم میگذارم روی تاق تازه ای

قاب عکس روستا را در اتاق تازه ای

 

صبح زیبا بانسیم دلکش دورِ تنور

قصه های نرم نرمک، نان قاق تازه ای

 

بوی نان گرم گندم میفشاند در فضا

عطرِ از امید را با اشتیاق تازه ای

 

در فضای با صفای خانه ای همسایه مان

لحظه ها آبستن است از اتفاق تازه ای

 

راویِ از راه مسجد آمده با این خبر

حکم نو صادر نموده شیخ چاق تازه ای

 

پشت مادر میدود با اشک و زاری کودکی

حاج آقا دست خوش از این طلاق تازه ای

 

مادر از فرزند دور و کودک از مادر جدا

قریه و تویِ نو و طم و طراق تازه ای

 

29/5/2011

 

+ نوشته شده در  90/03/14ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
ترک یکاولنگی

دلم میرقصد از مستی به هنگامی که میخندی
درِ غمهای عالم را تو بایک خنده می بندی

توقف ده زمان چرخت بوقت خنده های او!
اگرنه نشنوی دیگر چنین آواز نوربندی

تو ای ترک یکاولنگی که دل از سینه ام بردی
بقول خواجه شیرازی تو حقدار سمرقندی

منم معتاد روی تو، دلم در آرزوی تو
تو شاید شیرتریاکی و آنهم نوع هلمندی

تمنا کردم و گفتم بمان، اما تو نشنفتی
درخت آرزویم را ببین از ریشه اش کندی

بیا برگرد تا باهم به دامان وطن باشیم
ترا سوگند دلدارم به هر دینی که پابندی

14/4/2011

آهوی خیال

تو از احوال آهوی خیالم خوب آگاهی
که پاهای سبک دارد بمانند پر کاهی

و میدانی بجز از سبزه زار خاطرات تو
ندارد در تمام این زمین دیگر چراگاهی

چرا با این همه دانستگی هایت در این مورد
کمی نا مهربان هستی، دیگر او را نمیخواهی؟

به مثل کودک لجباز میخواهد ترا از من
همیشه این جدل جاریست، هر ازگاه و بیگاهی

شکاریهای بسیارِ سر راهش کمین دارد
شکارش میکند روزِ، بدامانت بدِه راهی !

19/4/2011


+ نوشته شده در  90/02/15ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

امشب از شوق آمدنت، شد زمستان دل برنگ بهار

ای که هم نسل ابر بارانی، بر کویر دلم همیشه ببار

 

امشب از شهر پر ترانه ی تو یک غزل برد و باخت را حرف است

کاش مهلت دهی که بنشینم  باتو یک لحظه ی به میز قمار

 

بر لبانم اگرچه مانده هنوز طعم انگور آبدار لبت

از شراب لبان خرمایی لطف کن یک چقک دوباره بیار

 

باش تا یک دقیقه ات بینم  تا تو یک چای سبز مینوشی

ای که از خاطرات سبز تو شد، دشت خشک دلم بهار مزار

 

اینقدر عیب من مجو آخر، یک کمک قاش باز هم خوبست

قول وجدان دهم که گویم ترک بعد ازان هم چلیم، هم نسوار

 

29/12/2010


کوه نور

 

رفت در باد هر چه بود از من، در دلم بس غرور مانده هنوز

گشته غارت اگر چه دهلیِ دل، دانه ی کوه نور مانده هنوز

 

صبر بنما که ابر ناله کند، بغض هایش کمی فرو بچکد

آسمانا! بیاد دار این را، نام  سنگ صبور مانده هنوز

 

مرز لبهای من اگر چه کنون، پر شده از قشون فاتح درد

بوسه ی نرم و آبدار لبم روی جام بلور  مانده هنوز

 

ای دلم! ای یهود غم از چه؟ گر چه دنیا تمام هتلر شد

حکمت درد چین دردِ تو سنت کوه تور مانده هنوز

 

عشق اعدام میشود اینجا، تا که در شب کسی ضرر نزند

ترسم از مرگ نیست ای جلاد، شعله ی در تنور مانده هنوز

 

28/12/2010

+ نوشته شده در  89/10/10ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

قاصد نور


آیینه اگر کردہ فراموش حسابش 

سنگی به سرش خورده، بذهنش خلل آمد

کلکین شده مسموم، تنفّس نتواند

از گرد و غبارِ که چنین بی مجل آمد


در فصل که گل مستی نماید به گلستان

افسرده و پژمرده و خاموش نشسته

گویا که بهار از گل و از سبزه بدور است

یا قلب جفادیده او نیز شکسته ؟


باریده کمی برف به دامان زمستان

از ابر فراریده ای از باد رمیده

باران خبری نیست که باریدن خاک است

هر شاخه ز بی حاصلی خویش خمیده


عریان شده بازو و تن بید و سپیدار

هر چند بهار است، ز برگی اثری نیست

سروی که بلندیی سرش قصه و شعر است

از قامت رعنای او دیگر خبری نیست


مهتاب سیه روز شده  در قفس شب

امید ازو نیست که او نیز اسیر است

از نور نواخیز او تاثیر نمانده 

هرجا اثر پنجه ی آن ظلمت پیر است


امید بجز شعلۀ این شمع دیگر نیست

گرچند ضعیف است و از صحنه بدور است

خواب از سر خود دور نما، آی برادر 

صد مژده و امید که این قاصد نور است


کویته 4/9/2009


+ نوشته شده در  89/09/12ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

دیدمش دیروز در پهلوی آب

بار اول بود، دیدم بی نقاب

 

دل به دریاها زدم، گفتم، سلام

ماند تا حالا سلامم بی جواب

 

چشم ها در چنبر مژگان او

با چنان یک حالتی زد پیچ و تاب

 

مانده بودم، دست و پایم بی رمق

دل میان سینه میشد، آب، آب

 

حس نمودم لرزه در اندام خود

برف بودم پیش قرص آفتاب

 

آب با او همچو دو آیینه ای

در دل آیینه، یک جفت شهاب

 

چشمه حیران بود در چشمان آو

چشمه ای چشمان او جام شراب

 

خواستم با حمله های انتحار

گیرم از لبهای خندانش حساب

 

ره بیابم در بهشت جاودان

بوسه هایش چشمه ای پاک ثواب

 

صد دریغ و درد، آن جرئت کجا؟

او بسان شعله بود و من کباب

 

10/11/2009

 

+ نوشته شده در  89/08/15ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

 

   غزل

بار میه، بارو میه، قیرو بسم تیرما موشه

تید پرگ ده چار دوور قوما موشه، تانا موشه

 

دور از آغیل آر کودم از خود خو بیگانه شوده

سد رقم ریواجی نو از چار بغل پیدا موشه

 

بازیا دم خو دیراز نه قنجیغے خاگ و مرس

اونجی آو موره گیرو، اینجی زیمی سودا موشه

 

چار بیرار مو بور شوده موره ده ایرو پوشتی نان

خرجی نان ره بال کو بیل تریاک شی سربالا موشه

 

خاگ و خانه، ننگ و ناموس کوللگی یه سلسلی

چیز کنی که گوللگی ده قولی دیگرو شا موشه

 

تهران 12/6/2010

 

 

 

+ نوشته شده در  89/06/25ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

از دوستان که در این خانه آمده اند و خانه را بسته دیده اند معذرت

چندی از نیت دور بودم و نتوانستم از شما عزیزان احوال بیگیرم  بدرود

 

برگ در باد

 

مرا در چشم هیچ آیینه جا نیست

گلوی سرد و خشکم را صدا نیست

 

منم تنها تر از یک برگ در باد

که طوفان از من تنها جدا نیست

 

به بند هر دو پایم رقص زنجیر

به هر جا دل سپردم جای پا نیست

 

قفس تنگ است، بال پر زدن کو؟

دو دستم خسته تر از پا، رها نیست

 

بجز رنگ غم و درد و مصایب

دلم با هیچ رنگی آشنا نیست

 

چه گویم با زبان گنگ و بسته

که بر فریاد اینجا اعتنا نیست

 

به آن شاخ که آنجا لانه کردم

دچار چرخ باد است و صفا نیست

 

پس از پوسیدن و ماندن دیگر بار 

یقین کردم ... مرده، ... نیست

 

19/2/2010

 

 

+ نوشته شده در  89/04/25ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

غزل

 

یاد مو بشه که نربوز بلدے مو شیر نمیدیه

تا غئیدی شیر نباشه دوغ اید پنیر نمیدیه

 

سیالائی قوم الئ گو در مو که زورشی بیرسه

آغیل و جائ ره بیلو پوستگی سیر نمیدیه

 

دونیا کلو دو رنگه زغچئ ره توغ کنی مو

ده توری اید شکاری خود خو ده گیر نمیدیه

 

آیینی سخت ره آو نه آتیشی داغ و اودو

قوغ آر مجل که گول شد دیگه او ایر نمیدیه

 

تا که غریب چپاگ شی موشت نشوده ده دورو

آقی غریب ره اید غید ارباب و میر نمیدیه

 

قرقه که روش بشه خوب تیر آر مجل که بور شد

دونیا که سنگ بگرده رائ خو تغیر نمیدیه

 

10/4/2010

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

   روز جهانی زن برهمه آزاد اندیشان مبارک

 

                      زن

 

هنوز از نسل پیدا گشته ی دست چپی خواهر؟

هنوز آن بی صدا وبی زبان و بی گپی خواهر؟

 

گلویت صاف کن، آواز خود را آشکارا کن

برویی صخره ها سر زن، و طوفان مثل در یا کن

 

اگر نه، خواهرم رویی زبانت زنگ می گیرد

گلویت، چشمه ای فریاد را هم منگ می گیرد

 

بیا رگبار از فریاد خود آغاز کن خواهر

تو آن عنقایی آزادی، بیا پرواز کن خواهر

 

تو در سیر و پیاز و آتش گلخن نمی گنجی

تو کوه موج های نوری در روزن نمی گنجی

 

تودر دیوار زندان های این و آن نمی گنجی

تو در نان وکباب روی دسترخوان نمی گنجی

 

تو آن انبار از حرفی که چندین قرن سرپوشی

توآن سیلاب فریادی، که تا امروز خاموشی

 

نمی خواهی که یک آزاده باشی زن، زمانش نیست؟

که از نخها بیرون آیی و از سوزن، زمانش نیست؟

 

تکان بر دست و بالت دِه، اسارت تابکی خواهر ؟

اسیر بغضهایی ننگ و غیرت تا بکی خواهر ؟

 

تو در قرن چنینی هم تجارت میشوی خواهر

بکام مرد سالاری تو غارت میشوی خواهر

 

بیا، گامی بیرون از چار چوب بندگی بگذار

قدم بر پلّه هایی واقعی یی زندگی بگذار

 

بیا و آن چه داری بعد ازین بر خویش باور کن

بیا و رایت پر خون آن چِل دختران سر کن

 

بیا وگام خود با گام آن مردان برابر کن

که از خون مایه ها دارند، یک تصویر دگر کن

 

بیا چشمان زن هایی وطن در انتظار توست

بیا خوکان زن خواران دگر تنها شکار توست

 

بیا کمتر ز رنگ چشم و ناخن مدح کن ای زن

بیا و قلّه هایی هستی یی خود فتح کن ای زن

 

تو انسان زا و انسان زاده ای، انسانیت از توست

و این انسانیت، والا ترین مسئولیت، از توست .

 

2/2/2009

+ نوشته شده در  88/12/13ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

بیاد مادرم که قریب سه سال پیش در اثر سرطان ما را بدرود گفت

 

سرطان

 

گفتمش حال چطور است؟ تبسم میکرد

با تبسم غم جانسوز خودش گم میکرد

 

گفتمش غصه نکن، درد تو پایان یابد

با دوچشمش به سر و چهره من "زوم" میکرد

 

سرطان  در قفس سینه ی او پای نهاد

قلّه سنگ که سر معده تراکم میکرد

 

حالت چهره ی گویای او بامن میگفت

که به هر ثانیه یک مرگ تهاجم میکرد

 

همچو ابر که سبک بال گشوده است برفت

داشت با قاصدک مرگ تفاهم میکرد

 

شامگه تخت روان او به قبرستان رفت

ابر با بغض گلو، داشت خودش چوم میکرد

 

خاک، این حفره ی نمناک دهانش بگشود

خاک میریخت، ندانم! که چه مردم میکرد

 

مشت گندم پدرم ریخت بروی خاکش

بعد هر مرتبه باران،  چه گندم میکرد!؟!

 

13/2/2010

 

+ نوشته شده در  88/11/30ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

 

دیشب سری به سنگ تفاهم نموده بود

صد زخم را ز خاطره اش گم نموده بود

 

با اینکه خون زخم نخشکیده بود و باز

با اینکه سنگ باز تهاجم نموده بود

 

دیشب غریو داس برون شد ز مزرعه

صد داغ کشت، بر دل گندم نموده بود

 

دیشب ز میل توپ گلوله چو پر کشید

دیوار قریه باز تلاطم نموده بود

 

دیروز شاخهایی  سپیدار باغ ما

هر برگ رقص سبز، تبسم نموده بود

 

شاعر شمرد باز، به هر بیت شعر خود

هر آنچه تا بحال که کژدم نموده بود

 

سیل ملخ رسید ز هر سو به مزرعه

بر باد داد، آنچه که مردم نموده بود

 

8/12/2009

 

 
+ نوشته شده در  88/11/17ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

تقدیم به سرنشینان قایق بنام افغانستان

قایق

 

میرانَد این دیوانه قایقران

بر خرمن از موج

این نیمه دم فرسوده قایق را

گویا زمین و آسمان یکجا

در ائتلاف تازه میخواهند

در یک شبیخون

با هر چه نیرو هست در دستان شان

از باغ برچینند

برگ و گل و نسل شقایق را

 

آری

سوار موج مرگ آمیز

در سمت ساحل های نامعلوم و ناپیدا

که شاید نیست، هرگز

ره میسپاریم

 

فریادِ فریاد است گاهی ساکتِ ساکت

تاریکِ تاریک است گاهی روشنِ روشن

این ساعت غمناک من

این تنبل چون من

با دست خود یکریز پس پس میزند

خون دقایق را

 

کوه است، آری کوه با قله های وحشی و لغزان

هر لحظه میخواهد فرود آید

مانند سرپوشی

بر ظرف پر از استخوان گرم

 

گور است، آری گور

یک گور جمعی، گور جنبان

گوری که مهمان میپذیرد معده ی سردش

به گرمی

نجوا کنان گرداب میگفت این سخن با موج

این طرح نابودی قایق را

حقایق را

 

میراند این دیوانه قایقران

در سمت ساحلهای پوچی

آنجا که محصولات گندم

جغرافیای صفر را صد میل پایین تر مکان دارد

تریاکش اما

ریکارد دار "جام الماسین" دنیا گشته از یک قرن

 

میراند این دیوانه قایقران

در سمت شهر نا کجا آباد

این نیمه دم فرسوده قایق را

 

7/1/2010

 

+ نوشته شده در  88/10/23ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

                      تقدیم به شاد روان "خالق" آموزگار ظلم ستیزی

زنجیر

بیت بیت غزلم از تو لبالب شده است

سبک گفتار تو در شعر مرتب شده است 

 

چکنم؟ چون نتوانم بروم از پی درس

لقمه ی نان جوین مانع مکتب شده است 

 

شوق پرواز مرا سوخت، مگر پاهایم

بند زنجیر پر از فتنه ی مذهب شده است 

 

خنده ی مست او تا حال، طنینش جاریست

کس نپرسید که چندیست چرا خب شده است 

 

پای بیرون کنم از گلخن تاریک خیال

روز عمرم همه در دامن او شب شده است

 

هر چه فریاد کشیدی که بخیزید از خواب

دیدم آخر همه اش سنگ مخاطب شده است

 

3/1/2010

 

+ نوشته شده در  88/10/14ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

جنس تریاک

یکی میگفت از سنگم، یکی میگوید از خاکم
ولی من خود نمیدانم، چه باشد تیره و تاکم

همیشه در مسیر راه قاچاقم، چه میدانم
که شاید شکل دگر دارم و از جنس تریاکم

همیشه دیده ام، آنگه، که آب و دانه ام داده
به فصل چیدن شیرم، زند نوع دگر، چاکم

بروی شعله میسوزانَدم، تا عیش فرماید
بمانَد دود و خاکستر، بجای جسم نمناکم

بنوش! از خون قلب من که بر او سخت معتادی
بنوش از شیره ی جانم، ز شیر مادرت پاکم

همیشه روی آتش بوده ام، کی خام میمانم؟
ازین پس پخته فولادم، چو رقص شعله، بیباکم


7/12/2009

 

+ نوشته شده در  88/09/23ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

 

گشودم نامه ای دید نگاهت

به هر لفظش کتاب از غزل بود

گهی می کشت، گاهی زنده میکرد

گهی طعم عسل، گاهی اجل بود

 

ازان عیدی که دادی، عید پیشین

دل بیچاره ام آمُخته گشته

بیا عیدی بده، رحمی بفرما

دلم در آتش خود پخته گشته

 

کجا یابم ترا در عید قربان

که قربانی کنم خود را به پایت

بگردم بار های بار دورت

ببوسم کعبه گاه گونه هایت

 

زنم صد سنگ بر شیطان جسمم

که فکر دیگری در سر نیارد

به هنگام که قربانت بگردم

گلویم، لفظ" آخ" بر نیارد

 

برای کشتنم این تازگیها

دو بمب انتحاری بسته ای تو

دو تا آتش فشان، دو موج سرکش

دوتا دام شکاری بسته ای تو

 

دو بمب انتحارت بار ها بار

نمود از استخوان ها انفجارم

خوشا آن انفجاران، لاله سرخ

ز هر یک قطره خون پیشت بکارم

 

دو چشمانت دو راکت اتومات

دمادم می شود شلیک بر من

بیا ویران نما کاخ وجودم

که این ویرانی هم تبریک برمن

 

27/11/2009

 

+ نوشته شده در  88/09/05ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

 

تخم گندم بود، اما خوشه هایش جو شده

کهنه ها نویاد  بودند، لیک اینها رَو شده

 

پیش ازین تنها ز مسکو میرسید فرمان ظلم

شهر های نیم دنیا، جای یک مسکو شده

 

وارثان انقلاب خلق و ارباب جهاد

پیش دیو غرب هریک نقد مُردَه گَو شده

 

جملگی فرمانروایان جهاد و انقلاب

سر به پاهای اجانب مانده یک یک خَو شده

 

حرف از ناموس و از فرهنگ مردم میزدند

چشمه های این دو را خشکاند، یا پرچَو شده

 

آنکه در راه دفاع از خاک و ناموس وطن

خونها دادست اکنون بیشتر جَو جَو شده

 

سر به کف در جنگ ظلمت سالها جنگیده ایم

حاصل آن جنگ این شد، روز ها هم شَو شده

 

کهنه شد مردانگی و غیرت و ناموس و ننگ

. . . کشی و . . . مالی، نام  و رسم  نو شده

 

خورد و برد و کشت، خلق خسته و بیحال را

رهبران لاغر دیروز، چون  نر گو شده

 

فرض بنما، هندوکش از برف باشد استوار

وقتی فصل نو رسید، آن کوه یکجا اَو شده

 

آمدند از غرب، تا بر ما دموکراسی دهند

این شعار پوچ و خالی در حقیقت دَو شده

 

این شعار حق مردم یا حقوق مرد و زن

یا دروغ محض بوده یا که اینها سَو شده

 

صد دروغ شاخدار و مکر پیشاپیش بود

ماده گاو شاخدارش، بهر ما اینَو شده

 

5/10/2009

+ نوشته شده در  88/08/11ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

نهال صبر

 

نهال  خورد  صبر  من، قدم  قدم  درخت  شد

چه شاخه ها که آمده، به پیکر او سخت شد

 

اگر  چه  زیر  بارغم،  قدش دوتا  و خم  شده

نمانَد این فشار هم، چو  زخمها  کرخت  شد

 

به  برگهای  این  نهال  نو  ثمر  نوشته است

غرور  ایل  سرکشم، فدای  تاج  و  تخت شد

 

سواره  های  افتخار   ایل   من   فنا   شدند

پیاده  ها  یکی  یکی، سوار  اسپ بخت شد

 

چه آتشی  بپا  شده،  به  پنبه  زار  سبز  ما

و پنبه  های دیگران،  ببین  چگونه  رخت شد

 

پدر کلان  مهربان، تو گفتی  قصه  های  خود

بیا ز حال ما بپرس،  زندگی  چه  سخت شد

 

15/10/2009

 

+ نوشته شده در  88/07/28ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

                غزل

 

دیروز   اَمدہ   مرہ   اوگل  کدے  تو

قاشای مہ پیشی آتیم کل کدے تو

 

خانہ  والہ خبر شد  وای  دہ  روزمہ

خانہ  رہ  پور  از  غلماغل  کدے  تو

 

تورے پوڈکی رہ ما قد کس نگوفتوم

ایلغو تشکی رہ  بیخی چل کدے تو

 

دیل  مہ  میدہ  بودگ  مالومہ در تو

ای بیخوندہ رہ خو گل گل  کدے تو

 

ایلغو  تشکی کدہ جیگرک  موکونی

روی خو تاشہ تا‏‏ئی مل مل کدے تو

 

دہ  گودَرے مہ امدہ  دم خو  راسنی

بانہ  دہ   پنڈکِی   شفتل  کدے  تو

 

آر غید کہ شو  شودہ  دونیا  بلے مہ

سیتارہ  جور شودہ جل جل کدے تو

 

گونای  مہ چیزہ؟  خود  مہ نفوماموم

بوگی  ناقی  چیکہ  توغل  کدے   تو

 

اگہ  میدہ   نکنی   توغل   خو   آلی

جور و  بازوی مہ بیخی شل کدے تو

 

اگہ  قار  و  خیشیم  تو  نشنہ  تامو

ما  ره  آتیش  زده  پیشپل  کدے  تو

 

3/10/2009       

 

 

+ نوشته شده در  88/07/19ساعت   توسط عزیز فیاض  | 

 

 افطار

 

ترا دیدم پس از باران دیروز

نسیم سبز را مانند بودی

به جسم و جان و روحم می دمیدی

سرود تازه ای لبخند بودی

 

لبان روزه دارم روزه بشکست

به خرمایی لبانت در دم صبح

ثواب بوسه هایت نقد نقد است

گرامی باد عید و مقدم صبح

 

چنان مستم ز افطاری که کردم

که میخواهم همیشه روزه باشد

میان سفره ای افطاری ای جان

دو خرمای لبانت تازه باشد

 

ترا ترس از جزای آخرت بود

که پیش از شام و عیدت روزه بشکست

دو دستت حلقه شد بر گردن من

طناب بنده گی آنوقت بگسست

 

کنون هر روز ما عید است و افطار

دیگر در چشمت از ترسِ اثر نیست

مبارک عید جاویدت ازین پس

ز بند بردگی دیگر خبر نیست


 

21/9/2009

 

+ نوشته شده در  88/06/31ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

 

میان کوچه شب دیر وقتیست

نه از مهتاب لبخندِ  تصوّر

نه چشمک میزند استاره خندان

نه از ناهید خندیدن تبلور

 

فقط شمع است با نور ضعیفش

که در شبها به سختی نور زاید

و نور زرد رنگ نیمه جانش

چو رقص مَی، بجانم شور زاید

 

به جنگ شب چو در دامان آن شمع

فرو غلتیده  خون دیدگانش

 به قلبم پنجه می ساید ز طوفان

که هر چه زود تر دانم زبانش

 

که تا از او بپرسم راز عشقش

چو میسوزد ولی لبخند بر لب

بغیر شعله نابود است، هیچ است

بوقت شعله چون شمشیر در شب

 

زبانش یافتم، پرسیدم از او

تو گویی درد در پیکر نداری؟

میان شعله میسوزد وجودت

خیال زندگی در سر نداری؟

 

بگفتا کی تواند نور بخشد

کسی که عشق را باور ندارد

شرار رزم در اندیشه اش نیست

و رقص شعله را در سر ندارد 

 

2/۹/2009

 

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت   توسط عزیز فیاض  | 
 

یگ لزہ فیرسد شودگ، قد دیل خو آل آوال کدوم

دیلمہ بود تانائی تگ، ما روی خو سون توبال کدوم

 

دیل دہ دیل گیری شودہ، تانائیا تامو شودگ

ما دہ جامی لب تو ار شو شیشتہ چاردہ پال کدوم

 

واز کدہ گیریئی دیل رہ رافتی ما تانا شودوم

چیم خورہ ایشتہ دہ رای تو، تیسرہ ما متال کدوم

 

دیلمہ سنکوشور کدہ، قیلہ کدی سالائی سال

کی گیلہ از تو کدوم، یا قد دیگو اینال کدوم؟

 

قیلہ جیبیر دیلمہ کی نالہ موکد از تائی سنگ

قار شودوم سردیل خو ما، جیغ شوروغلماغال کدوم

 

او قدر گیری مکم خوردہ دہ دیلمہ یاد تو کی

خالی کونجی لب تورہ دہ خیال خوما توخال کدوم

 

خاو وبیداری دہ دیلمہ اید مجل تاسیر نکد

شاو وروز سالائی سال ما غم تورہ اشوال کدوم

 

19/8/2009

 

+ نوشته شده در  88/06/06ساعت   توسط عزیز فیاض  |